|
شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٠
شباهت های عجیب افکار و خلقیاتم با آناکارنینا همیشه مرا از ریل های قطار ترسانده است ... <مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است!> پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩٠
نشسته ام کنار رویاهایم کنار شعرهایم کنار دوم دبیرستانم کنار ورق پاره های یک کتاب و زندگی ام را نگاه می کنم که چه آرام دور می شود ... <ببین با من چه کردهاند یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸
کاش واژه ها می توانستند درد را طوری بگویند که تو هم حس کنی بی تو بر من چه ها گذشت ... < هی دخترِ هفت دریایِ پری پوش! جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸
چه کسی می داند بی تو بر من چه ها گذشت ؟ . . . < میدانم شب است دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۸
بعضی صداها کلمات جملات اصلا بعضی حرف ها هستند که انگار صدها سال پیش جایی در عدم کسی کنارت گوشت زمزمه کرده بعد وقتی دوباره می شنوی یادت نمی آید کجا،کی ، چه کسی ولی مطمئنی که قبلا شنیده ای و لبخند می زنی ... < فقط سوال میکنم
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۸
بعضی آدم ها مال گذشته اند دست که به ترکیبشان بزنی یا جابجایشان کنی همه زندگیت بهم می ریزد بگذار در گذشته بمانند بعد آرام از روبروی پارک لاله رد شو سیگارت را آتش بزن و فراموش کن ... <دریغا دوران به سر رسیده را دیگر درنگی نیست> دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸
پاکت را تکان می دهم یک نخ بیشتر نمانده منصرف می شوم ! شاید وقتی دیگر به دود کردنش محتاج تر باشم همیشه روز مبادایی هست ! از فکر روز مبادا خنده ام میگیرد . . . < و ما را نامی نبود و نشانی نبود هر چه بود همین بود و حادثه نبود از بودها ... نبودِ همین هر چه بود، نبود>
سهشنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸
انقلاب کتابهای رنگ و وارنگ بوی کتاب وقتی خودم را گم می کنم در زیرزمین های دست دوم فروشی یادم می آید که زنده ام هنوز اگر چه 25 ساله ام ...
شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
حسود شده ام به مردم زندگی شان خنده هایشان عکس های دونفره شان مسافرت هایشان و حتی بچه هایشان حسودی می کنم دوست داشته نشدن بدترین احساس دنیاست <پر کن پیاله را دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد > دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۸
می نویسم شکایتی ندارم و چشمانم صبورانه مصیبت مزمن هم جنسانم را راز همیشه خفته درونمان را در سکوتی دیگر در سایه فریاد مردی دیگر و در امتداد مرگی دیگر می گریند . . . " و من چقدر بیچراغ ...از همین کوچههای خاموشِ ناآشنا گذشتم " |